سلام بازم آرزوم براورده نشد و خودم دارم می نویسم
به امید اینکه پست بعدیمو خودم ننویسم
بچه ها این شعره ((یه سبد آرزوی کال )) اثر مریم حیدر زاده هستش چون خیلی بلند بود من قسمتهایی رو که از نظر خودم قشنگ بود انتخاب کردم و گذاشتم از اسمش معلومه آرزوهای من همش کاله
کاشکی یه روز با همد یگه سوار قایق می شدیم
دور از نگاه آدما هردو مون عاشق می شدیم
کاشکی تو دریای قشنگ خواب شقایق می دیدیم
خواب دوتا مسافرو عشق و یه قایق می دیدیم
کاشکی می شد تو نیمه شب با همدیگه دعا کنیم
خدای آسمونارو با یه زبون صدا کنیم
بگیم خدای مهربون مارو ز هم جدا نکن
هرگز به عشق دیگری مارو تو مبتلا نکن
کاشکی به جز من هیچ کسی اینقدر زیاد دوست نداشت
یا که دلت عشق منو اول عشقاش می گذاشت
کاش تو ضریح عشق تو یه روز کبوتر می شدم
یه بار نگام می کردی و اون موقع پرپر می شدم
کاش گره دستامونو این سرنوشت بازنمی کرد
کاش هیچ کدوم از ما دو تا هیچ دوستی پیدا نمی کرد

خوش به حالشون 
+
نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 9:29 توسط بیتا
|
وای ساعت دو بعد ازظهر شده بود و من هنوز تو گل فروشی بودم. ده دقیقه دیگه منتظر شدم تا ماشین آماده شد.
ماشین و برداشتم و رفتم آرایشگاه دنبال بهار عزیزم عروس خانم گلم.
بعد از این که زنگ آرایشگاه و زدم یک صدا من و به تو راهنمائی کرد.
داخل شدم. بهارم مثل یک فرشته جلوی من ایستاده بود. وای چه لباس زیبائی، چه تن و بدنی، خدای من این بهار از اون بهاری که من اونروز عریان دیدمش زیبا تر شده بود.
یک صدا توجه من و به خدش جلب کرد. گفت اینم گوهرتون تقدیم به شما.
رومو که برگردوندم دیدم بعله خانم آرایشگر با یک لباس لختی که سینه هاش داشت از تو گلوش در میومد جلوم ایستاده. وای اگه بهار نبود خودم و نمیتونستم کنترل کنم و همونجا میپریدم روش. یک آرایشی کرده بود که از بهار هم زیبا تر شده بود.
اونجا بود که فهمیدم این همه پول بی زبون و چرا گرفته، چون خانوم خرجشون زیاده.
بالاخره با زحمت از اون خانم دل کندم و با بهار به سمت تالار حرکت کردیم.
تو ماشین که بودیم بهار گفت : سعید من زیبا ترم یا اون ؟
خودم و به اون راه زدم و گفتم : کی؟
گفت: همون خانمِ آرایشگره.
گفتم اوه اوه اون که مثل جادوگرها بود. معلومه تو صد برابر ازاون زیبا تری.
اما تو دلم گفتم اگه تو نبودی اندازه پولی که گرفته بود،.... میکردمش !!.
بعله. ساعت ها گذشت و یک عالم خانم خوشگل خوش تیپ و که هر کدومشون یک جور خودشون و به نمایش گذاشته بودن و ما تو اون تالار دیدیم و این کوچولومون هم که شب قبلش کلی برای امشب آمادش کرده بودیم شیطونی هاشوکرد تا ساعت شد دو نصف شب.
من موندم و بهار. این مونده بود و اون. من که هم خسته بودم هم از سر سینه ها و باسن ها و..س هایی که به شکلهای مختلف اون روز دیده بود شهوتی. نمیدونستم بخوابم یا ادامه بدم. روی تخت با همون لباسای مجلسم نشسته بودم که دیدم بهار با لباس عروسش اومد جلو گفت: پاپیون پشتم و باز کن.
بعد از باز کردن خیلی آرام تورش و از سرش برداشت و بعد با سر دندون دونه دونه دست کشهای سفید تو دستاشو خیلی آهسته بیرون آورد. خیلی آرام زیپهای کنار لباسشو باز کرد و از اونجا بدن سفید به نمایش در اومد. لباسشو از روی سینه باز کرد و خیلی سریع لیز خورد و روی زمین افتاد. زیرش یک گن سرهمی تنش بود دیگه نمیتونستم نگاهش کنم.
خط بهشتش از همین رو دیده میشد و سینه هاش و که دیگه نگو، مثل دو تا توپ بیرون زده بود. اینجا بود که دیگه باید من کمکش میکردم و زیپ گن شو باز میکردم.
دستهام گیرایی پائین کشیدن زیپش و نداشت. بالاخره بازش کردم. بهار جلوی لباسش و گرفته بود و بمن گفت نمیخوای لباسهات و در بیاری.
منم یک نگاهی به اون و خودم کردم و با نظر تایید از اتاق خارج شدم. لباسهام و در آوردم. با در آوردن لباسهام خستگی اون روز هم از تنم در اومد.
یک روبدوشام مشکی کوتاه برای من گذاشته بودن، تنم کردم و به اتاق خواب رفتم. با ورودم، فرشته ای دیدم که برای بردن من به بهشت به زمین نازل شده بود. بهار یک لباس خوابی پوشیده بود که سر و ته و پشت و روش مشخص نبود. رنگش هم رنگ بدنش و کامل پوشیده و با هر حرکتی که به بدنش میداد همه جای بدنش دیده میشد.
دیگه خستگی در بدنم دیده نمیشد. بهار رفت روی تخت نشست و این گونه وانمود میکرد که میخواد بخوابه، با نشستنش روی تخت تمام پاش تا بهشتش از لباس بیرون اومد و خیلی چشمک میزد.
بهار روی تخت دراز کشید و با این حرکت سینه هاش هم از لباس بیرون اومد.
بهار: نمیخوای بخوابی؟
- چرا عزیزم ولی نمیشه.
- چرا نشه؟
- حالم خرابه.
- خوب اگه میخوای ببرمت دکتر.
- نه عزیزم دکتر من همینجاست و داروش هم تجویز شده.
- خوب استفاده من تا خوب بشی.
روبدوشام و از تنم در آوردم و روی تخت دراز کشیدم. سعید کوچیکه. داشت سرش و میاورد بالا. کمی خجالت میکشیدم ولی خوب جای خجالت نبود، خودم و به بهار چسبوندم. یک لحظه از جاش پرید. تا اون لحظه ندیده بود که من لختم.
کمی چپ چپ به من نگاه کرد و آرام نی آتشین منو گرفت توی دستش و کمی لمسش کرد. منم کم کم دستم به سینهاش رسیده بود و داشتم با اونها بازی میکردم.
بهار گفت : سعید امشب بعله. گفتم آره بعله.
یک خنده قشنگی کرد و گفت سعید من همیشه یک آرزو داشتم، میخوام آرزوی من و برام عملی کنی.
گفتم: جان بگو هرچی باشه قبول.
گفت قول میدی.
گفتم قول مردونه.
گفت : من همیشه شنیدم کار شب اول خیلی زمان میبره، ولی من همیشه آرزوم بوده خیلی سریع باشه مثل تجاوز کردن و غیر معمول!
خیلی برام غیر منتظره بود هر فکری میکردم جز این.
خودم و برای یک سکس طولانی میخواستم آماده کنم اما چپه شد.
گفت: قبول میکنی؟
گفتم هر چی تو بگی و بخوای.
قرار شد از اون انکار باشه و از من اصرار و به زور کارم و انجام بدم.
خودم و روی تخت انداختم و حالت خواب و به خودم گرفتم. بهار فکر کرد که ناراحت شدم و میخوام بخوابم، کاملا احساس کردم که اون ناراحت شد و پشت به من روی تخت خوابید. دستم و بردم کنار تخت و خیلی آرام کرم و برداشتم و به نی لبکم مالیدمش و سریع از جا بلند شدم و پاهای بهار و گرفتم و از هم باز کردم و خودم و بین پاهاش قرار دادم. اونم سریع دستش و گذاشت روی بهشتش. دستاشو گرفتم و باز کردم ولی باز خودش و جمع کرد. مثل مار به خودش میپیچید و نمیذاشت که کارمو بکنم.
آخر با دندون سر سینه ها شو گرفتم و خیلی محکم فشار میدادم، با دست مچ دستاشو گرفتم و دو طرف بدنش به صورت تی باز نگه داشتم. دیگه از درد نمیتونست تکونی به خودش بده. لبم و گذاشتم روی لباش و با بالاترین سرعت و با فشار آلتم و تو بهشتش جا دادم و تا ته فرو کردم.
با این که دهنش و با دهانم گرفته بودم ولی تا میتونست داد میزد تا جائی که اشک از چشاش اومد.
خیلی دلم براش سوخت ولی خوب خودش میخواست و گفته بود در هیچ شرایط کارو قطع نکنم!
با سرعت زیاد تو بهشتش تلنبه می زدم و با چشمام درد و توی چشاش، صورتش و تمام بدنش میدیدم.
احساس میکردم یک مایع لزج آلتم و پر کرده.
چند دقیقه ای این کار و تکرار کردم و واقعا نمیدونستم که بهار داره لذت میبره یا درد میکشه. بدنش داشت میلرزید. و از چشاشم اشک میومد. ناگهان با فشار زیاد آبمو تو بدنش خالی کردم و بی حال روی بهار افتادم. هنوز بدنش میلرزید.
آرام خودم و از روی بدنش قل دادم و روی تخت دراز کشیدم.
کمی که به حال اومدم و از جام پاشدم دیدم تمام آلتم و تخت پر خون. مثل این بود که سر مرغی رو اینجا زده باشن .
بهارهم اصلا نمیتونست. خودش و تکون بده.
رفتم توی دست شوئی خودمو شستم و اومدم روتختی رو از زیر بهار جمع کردم. و براش یک نوار بهداشتی گذاشتم و شرتش و پاش کردم. و توی بغلم گرفتمش و خوابیدم.
صبح با سرو صدا از جا پاشدم. صدای همه مییومد. فکر میکنم همه فضولها اومده بودن تا ببینن دیشب چه خبر بوده. لباس تنم کردم و از اتاق اومدم بیرون دیدم بعله. خانومها ( نزدیکهای بهار و من ) همه سرشون زیر دامن کوتاه لباس خواب بهاره و دارن کار شناسی میکنن. با دیدن من همه دست از کارشناسی کشیدن و شروع به نظر دادن کردن که بعله. چه عجله ای داشتی و چکار کردی و هزار حرف و حدیث دیگه.
بهار صدا زدم گفتم یک لحظه بیا. آخههه بنده خدا اصلا نمیتونست از جاش پاشه. وقتی هم که پاشد مثل این مرغابی ها راه میرفت. وقتی اومد توی اتاق گفتم چطور بود گفت عالی.
باورکنید هنوزم میگه اون شب اول یک چیز دیگست و خیلی بهش حال داده!!
+
نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 8:38 توسط بیتا
|
سلام بچه ها ببخشید دیر شد آدم عاشق ساعت و زمان دستش نیست
البته چندین بار آپ کردم که هر کدوم یه اتفاقی افتاد که نشد ثبتش کنم شاید تقدیر این بوده که نظر من عوض بشه
همونطور که گفتم تصمیمم عوض شده :
همینو از ادامه ی اون قصه بدونین که من یه نامه نوشتم و بهش گفتم که عاشقشم ولی اون نه تنها اینکه جوابمو نداد بلکه یه حرفی زد که شخصیتمو غرورمو زیر پاش له کرد
نزدیک ۱ ماهی میشد که جوابمو نمی داد تا اینکه پریروز باهاش حرف زدم یه چیزی بهم گفت که ستارهی امید تو دلم چشمک زد گفت:
((بیتا جان من اون روز به شدت عصبی بودم و دنبال یکی می گشتم که سرش خالی کنم و متاسفانه اون یه نفر تو بودی))
نمی دونم راست گفت یا نه ولی جون الهه رو قسم خورد
نمی دونم...
از اون روز به بعد دارم با خودم کلنجار می رم تا حرفشو باور کنم اما هنوز به هیچ نتیجه ای نریسدم
چند وقتیه یه آرزو دارم و به خاطرش همش دعا می کنم ولی اینقدر گناهکارم که خدا دعام رو مستجاب نمی کنه
دعای من اینه:
(( مرگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم رو می خوام ))
ازتون خواهش می کنم که واسه مستجاب شدن هر چه زودتر آرزوم واسم دعا کنین خواهش می کنم
شاید خدا کردو این آخرین پست من بود شاید خدا خواستو پست بعدیمو سارا واسه ی مرگم نوشت
به همین خاطر می ترسم نرسم خداحافظی کنم پس با تمام وجود می گم :
خداحافظ

+
نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 14:50 توسط بیتا
|
خدایا!
یه موقع گریه های من جدی نگیری !
خدایا !
دل شیکسته ی منو جدی نگیری !
خدایا !
درد دل های من جدی نگیری !
خدایا !
هرکج که هست با هرکی هست خوشبخت باشه!
خدایا !
جلو همه ی اینا می گم حاظرم همه ی دردهاش رو به جون بخرم!
حتی اگه اون درد مرگ باشه !
خدایا فکر نکنی دارم دروغ می گم !
هیچ وقت به این صداقت نبودم!
خدایا!
همیشه شاد باشه !
منم یه جوری زندگی رو سر می کنم !
شاعر میگه :
(( برو منم بایاد تو زندگی رو سر می کنم گاهی به اشتیاق تو قلبمو پرپر می کنم ))
خدایا این حرفا رو باور کن !

+
نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 13:37 توسط بیتا
|
+
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 13:50 توسط بیتا
|
من دیگه تو قلب تو جا ندارم
آخه هیچ حالت زیبا ندارم
این دیگه نفسهای آخرمه
زخم عشق تو رو بال و پرمه
من رو باش که فکردم با منی
نمی تونی از دلم دل بکنی
تو که شرم نداری از چشم ترم
از خدا می خوای که از تو بگذرم
من برم دستاتو باز پل نکنی
جای خالیم و پر از گل نکنی
بادلی که مونده تو آرزوی تو
دیگه هیچ وقت نمی ام بسوی تو
من که نخواستم واسه من بمیری
با عشق من یه گوشه کنج بگیری
من که نخواستم توی جنگ احساس
یه جور بگیرم تو رو به اسیری
حیفه که جا زدی و زود زدی پر
اول قصه رو رسوندی آخر
خواستن من یه اشتباه محضه
نداری عشق منو دیگه باور
من برم دستاتو باز پل نکنی
جای خالیم و پر از گل نکنی
با دلی که مونده تو آرزوی تو
دیگه هیچ وقت نمی یام بسوی تو
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 12:53 توسط بیتا
|
این آقا یه دختری رو دوست داشته به اسم الهه .الهه هم دوسش داشته ولی بهش نگفته (اون راهش رو خوب بلد بوده نه من ) یه پسردیگه ای هم بوده به اسم علی . علی می گفته تو باید مال من باشی نه سامان (گفتم اسمشو نگماااااااولی در رفت) الهه هم میگه من تو رو نمی خوام علی هم گفته اگه مال من نباشی نمی ذارم مال هیچ کس دیگه ای هم باشی خلاصه یه روز که الهه می ره خرید علی میاد با ماشین می زنه می کشتش تو اون روزا سامان خیلی گرفته بود خیلی سعی کردم دلداریش بدم ولی آروم نمی شدتا اینکه یه روز با ما شینش بیرون شهر تصادف کرد و سرش خورد تو شیشه پاشم شیکست ولی تصادف بدی نبود براش خوب بود دیگه روحیه اش اونجوری نبود هرچند که الان هم نوار ای الهه ی ناز رو می ذاره باهاش گریه میکنه ازاون تصادف به بعد شد همون سامان قبل . من قبل از این وبلاگ یه وبلاگ دیگه هم داشتم و دارم اولین بار حدود ۴ ماه پیش بود که اومد تو وبلاگم با اسم داداش غیرتی بیتا نظر داد اونم یه وبلاگ با خواهرش سایه دارهتو اونجا باهم حرف میزدیم اولش همش می گفت عزیزم قربونت برم و از این چیز ها ولی بعدش ...
ادامه دارد ...

+
نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 12:25 توسط بیتا
|